پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
حکایت

پرده اول:

چهارشنبه بود ...4 هفته قبل...ساز در دست از دانشگاه خارج شدم به سمت متروی شریف که برم کلاس کمانچه استاد شکارچی...دم در ورودی مترو صحنه عجیبی دیدم. پسری جوان همسن و سال خودم، نشسته بود و داشت گیتار می زد...سر و وضعش هم خوب بود.کنارش یک نوشته جلب توجه می کرد:

"برای مخارج دانشگاه به پول نیاز دارم...لطفا سوال نکنید"

و من به راهم ادامه دادم و وارد مترو شدم در حالی که اون پسر فکرم رومشغول کرده بود...

فرق من با اون :...من از دانشگاه می اومدم و داشتم می رفتم ساز زدن یاد بگیرم و ....او داشت ساز می زد که پول در بیاره بره دانشگاه!؟....زمانه عجیبیست.

آهنگی که می زد تو ذهنمه ولی شعرش یادم نیست...

ها لالالالای لای لالالای لای هالالالالای لای لالالالالالا.....

پرده دوم:

داخل مترو روی صندلی ها نشستم که 2 تا پسر جوون میان صندلی کناری میشینند.

این تاره؟!

نه، کمانچه ست.

چه طوریه؟!

یعنی چی چطوریه؟

یعنی کلاساش چطوریه؟ ترمیه؟

آره، 3 ماه یک ترم.

بعد از 3 ماه قشنگ می تونی بزنی دیگه؟

خوب نه....زمان می بره...سخته!

چرا نرفتی گیتار؟....صداش که قشنگ تره؟!؟

خوب برای من صدای کمانچه قشنگ تره...

کمی آن طرف تر دختری چراغ سبز نشان می دهد و پسر ها هم به سمت او می روند....

و توچه دانی که قشنگ چیست و زیبایی یعنی چه؟!

تو چه دانی که ساز چیست و چرا با این همه مشغله می رم که کمانچه یاد بگیرم؟!...

و تو چه دانی که ....

پرده سوم و... به زودی!

 

نوشته شده توسط شوان در 23:9 | | لینک ثابت

Twitter Updates